ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه قد بود و دیگر برادران بلند قد. باری پدر به کراهت و استحقار در او نظر می کرد. پسر به فراست و استبصار بجای آورد ای پدر کوتاه خرد به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر. پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران بجان برنجیدند. شنیدم که ملک را در آن نزدیکی دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت. آورده اند که: سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی. آهنگ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامه ی زنان بپوشید. سواران را به گفته ی او تهور زیاد گشت و به یکبار حمله آوردند. شنیدم که در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خود نمود. برادران حسد بردند و زهر در طعامش ریختند. خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان گیرند. پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوش مالی به واجب بداد. پس هر یکی را از اطراف بلاد قلمرویی معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع بر خاست. که گویند: ده درویش در گلیمی بخسبند دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.                                                                                                                                                               منبع:((گلستان سعدی: در سیرت پادشاهان))